پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
224
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
تمام حضّار را نگريست و لحظاتى چند همچنان ساكت و آرام بر جاى ماند . لبهايش به آهستگى تكان مىخورد ، مثل اينكه دعا مىخواند . سكوت انتظارآلودى بر همهء مسجد حكومت مىكرد . در اين موقع صداى گرم قيس ، سكوت را شكست . بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، اى مردم ! من پيك حسين بن على بودم كه در « حاجر بَطنُ الرُّمَّه » از او جدا شدم ، شما او را خوب مىشناسيد . او بهترين خلق خدا و فرزند فاطمهء زهرا دختر رسول خدا است . من از او جدا شدم و بدين جا آمدم تا پيام او را به شما برسانم . خود را به او برسانيد ، به نداى او پاسخ دهيد و بى جوابش مگذاريد . حسين را به خود خواندهايد و او به سوى شما مىآيد ، و باز شما اى مردم ! عبيداللّه زياد و پدرش را خوب مىشناسيد و به جناياتشان پى بردهايد . خوب مىدانيد كه اين آدمكشان بى رحم چه جناياتى مرتكب شدهاند . اى لعنت و نفرين ابدى بر اين ستمگران بدانديش ، و درود و سلام فراوان بر اميرالمؤمنين علىّ بن ابىطالب و فرزند آزادهاش حسين . قيس ، گرم شده بود و همه چيز را از ياد برده ، مردانه فرياد مىكشيد و سخن مىگفت . عبيداللّه در آتش جهنّم و غضب مىسوخت . هرگز خود را اين چنين سرافكنده و حقير حس نكرده بود . خشمگين و ناراحت فرياد زد : بس كنيد ، او را به پايين كشيد ، و صدايش را در گلو خفه كنيد . ديگر حاضر نيستم اين ناسزاها را بشنوم . او را بر فراز قصر ببريد و از آنجا به پايين پرتاب كنيد تا مزهء دوستى حسين و دشمنى عبيداللّه را بچشد . قيس هم ديگر حرفى نداشت . با لبخندى تمسخرآميز ، هديهء عبيداللّه را قبول كرد و ساكت شد . او را از ميان مردم بهتزده بيرون بردند تا دستور عبيداللّه را اجرا كنند . مردم كه اين حوادث را خيلى تند ديدند ، بهت زده نتوانستند يا نخواستند عكس العملى نشان دهند . قيس از بالاى قصر ، نگاهى عميق و غمزده به راه باريكى كه به سوى مكّه كشيده مىشد ، انداخت و بعد نگاهش را به جايى كه آسمان صاف و غمرنگ ، پيشانى بر قلل مرتفع كوهها مىساييد ، گره زد و لبهايش به آرامى تكان خورد . مثل اين كه با حسين و دوستانش وداع مىگفت ، آرى وداع مىكرد ، امّا هراسناك و نالان نبود . لبخندى روى لبهايش نشسته بود و حالتى ملكوتى و بزرگ منشانه به دو بخشيده بود . . . . پيكر مردانهء قيس ، از آن بالا چرخزنان بر زمين نقش شد ،